(1)
دستی آمد و
آتش سیگارش را
بر بالهای کودکی ام خاموش کرد.
از آن لحظه
بر خاکستر آرزوها
هر روز کمرنگ تر می شوم
هر دم بی معنا تر.
------
(2)
هر چه من محو تر می شوم
تو گویی زیباتر میشوی.
هزاران سال است
که قصه ها و آرزوها تکرار می شوند
و آن کلاغ سیاه زشت که منم
در پایان هیچ قصه ای
خانه اش را نمی یابد.
تا آن روز که کودکی هست،
خوابها و قصه ها ادامه دارند
و من به خانه ام نخواهم رسید.
+ نوشته شده توسط ياسين در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت
3:12 |

