تبليغاتX
فانوس نو
«برای سارا»


تو را،

خالی دستانم،

لمس نمی کند.


از نهر کوچک این حوالی

تا برج های پتروناس

به نشخوار سیگار

غربت را هضم می کنم.


بوی بودایی میدهم،

بوی هندو،

بوی ترانه هایی که دوست می داری،

بوی عود و

بارانی که بی دریغ شهر را می شوید،

مرا غرق می کند،

و باز نمی گرداند به شهر تو:

با رودها خواهم رفت...


تو را،

خالی قلب من

هرگز پر نخواهد کرد.

+ نوشته شده توسط ياسين در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 10:41 |



از گذشته های نفرت انگیز:


«به آتش خاطر تو

این دود نیست،

من درد فرو می دهم...

با حرکت ذهن مردابی

در این اندیشه غرق شو:

هر چه بشوید رود نیست!

 

تصویر می زنی،

با سر انگشتان خنجر تدبیر

بر پرده های پوست من:

نقشی از یک فانوس پیر٬

که دلخوش است به حضور یک شعله

که می تپد در قلب من.

و یا نقشی از یک قلب

که می سوزد در لحظه های تو٬

می روید در کشتگاه تن.

 

با شعله ای که در ذهن توست

تاریک می سوزند

این ستاره های سرد.

و خون می خشکد

در رگهای سرطان،

در انزوای کور

و بلوغ نارسی از نطفه های درد.

 

تا با قصور چشم٬

بپوشانی این خطای دست را

زهرینه خنجری

در می نوردد پرده پوست پست را٬

رگ و پی و گوشت

تا شیار های موازی

از خطوط خون بی جان

و تمرکز تنش

بر ستون بی صلابت استخوان.

 

ای فکرهای کال

در ظرف های ذهن

بیهوده غوطه ور شده اید٬

هر چه بشوید رود نیست!

به آتش خاطر تو

من درد فرو می دهم!

فریب مخور

این دود نیست...»
+ نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:51 |
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را

میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود

که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم

بی‌راه و بی‌شمال

بی‌راه و بی‌جنوب

بی‌راه و بی‌رویا


سیدعلی صالحی

+ نوشته شده توسط ياسين در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:53 |