تبليغاتX
فانوس نو
وقتی فکر می کنی

دیگر از این که هست بدتر نمی شود،

خوشحال باش،

که دیگر از این که هست بدتر نمی شود.

+ نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 15:36 |
می کوبد، نمی کوبد؟!


دلم در سینه،

می کوبد، نمی کوبد...


در را می بندد پشت سرش،

دلم تنگ می شود.


دلش تنگ می شود،

نمی شود؟

+ نوشته شده توسط ياسين در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 14:4 |
(1)

دستی آمد و

آتش سیگارش را

بر بالهای کودکی ام خاموش کرد.


از آن لحظه

بر خاکستر آرزوها

هر روز کمرنگ تر می شوم

هر دم بی معنا تر.

------


(2)

حالا آرام بخواب نازنینم،

هر چه من محو تر می شوم

تو گویی زیباتر میشوی.


هزاران سال است

که قصه ها و آرزوها تکرار می شوند

و آن کلاغ سیاه زشت که منم

در پایان هیچ قصه ای

خانه اش را نمی یابد.


تا آن روز که کودکی هست،

خوابها و قصه ها ادامه دارند

و من به خانه ام نخواهم رسید.

+ نوشته شده توسط ياسين در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 3:12 |