نمی دانم آیا بازگو نکردن یک فاجعه٬ ذره ای از بار مصیبت آن خواهد کاست؟
از لحظه ای که شنیدم٬ می خواستم چیزی بنویسم٬ اما انگار کسی دستم را می گرفت و می گفت: هیسس! نگو! بگذار آرام و بی صدا بگذرد و فراموش شود! دردها را نباید پراکند که چیزی نمی گذرد که جهانی را آلوده کنند...
امروز نوشته هایش را می خواندم٬ گفته بود: "چه کسی ميگويد واقعيت خوب است. واقعيت دروغ است." و چه راست می گفت. این واقعیت هزار بار دروغ است٬ و هرگز ذره ای خوب نیست...
راست گفته اند که همیشه زود دیر می شود و او چه زود٬ پیش از آن بدانیمش دیرش شد و رفت...
نمی دانم تقصیر ماست که نمی فهمیدیم یا او انقدر آرام و بی صدا درد می کشید که نمی شنیدیم.
دیرش شده بود٬ حتما دیرش شده بود که این همه زود رفت...
پ ن : خداحافظ بهروز جان.
+ نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
20:32 |
