تصویرت آن گوشه روی میز
کمی کهنه شده است
هنوز اما٬ لبخند می زند
به من
...
مثل روح خسته من
که پیر شده است و ملول
اما٬ لبخند می زند
به تو.
نگاه کن!
|
نگاه کن
تصویرت آن گوشه روی میز کمی کهنه شده است هنوز اما٬ لبخند می زند به من ... مثل روح خسته من که پیر شده است و ملول اما٬ لبخند می زند به تو. نگاه کن! + نوشته شده توسط ياسين در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
23:38 |
ماندنـــم مردابی است٬
اما رفتنـــم هم بوی رود نمی دهد... + نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
9:50 |
ریه پر از دود،
حاشیه رود، کارون گل آلود، و "غیاب بزرگ چنین بود..." ام آرزوست! + نوشته شده توسط ياسين در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت
21:3 |
آهای زندگی
کودکی ام را پس بده... + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
23:51 |
"ای بد گمان به پزشک و پرستار٬ به زن و معشوق و پسر٬ ای بد گمان به خویشتن!
ای مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شوک برقی! ای خوابگرد٬ ای بی خواب٬ ای چشم دوخته به قرص های خواب! و قرص هایی که قرار بود بخش چپ فلج مغزت را راه بیاندازند! ای بد گمان به قلب٬ به کلیه٬ به مثانه! آموخته بودی که هر عضو بدن حافظه ای مخصوص دارد «حافظه کلیه ام مخدوش شده است» - انگار کلیه کامپیوتر است - ای تجسد زجر رگ و پی! سر هیولایی ات را از پشت پنجره تیمارستان به سوی خیابان برگردان! فصل دارد تکرار می شود و برف از پارو بالا می رود و خروسهای کز کرده زیر طاقی بقالی ایستاده اند و لنگهای حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ زده اند و ماشین ها با زنجیر چرخهاشان زمین را بیرحمانه کتک می زنند برق از نوک موهای سرخت فرو می رود و به یک چشم به هم زدن از ناخن پایت بیرون می جهد و حافظه اندامهایت مخدوش می شود تو دیگر حافظه نداری و حتی مرا که لبهایت را می بوسم نمی شناسی..." از شعر بلند اسماعیل - رضا برهانی
پ ن ۱: اسماعیل دیوانه ای بود که بی انکه ببینمش دیوانه اش شدم...
پ ن ۲: ببخشید که نظرات پس از تایید نمایش داده می شود٬ به احترام بدگمانی "اسماعیل" است. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت
20:53 |
|
|