تبليغاتX
فانوس نو
سردار اندیشید :

"این آخرین نبرد ماست."

پیروزمند

نیزه را در جسم آخرین مبارز دشمن فرو کرد.

و فریاد زد:

- سربازان من!

دلیران من!

نبرد به پایان رسید٬

اکنون٬ این سرزمین از آن ماست...

اما٬

پاسخی جز انعکاس فریاد او بر نیامد.

***

شکوه دشت را

طوفان مرگ از هم گسیخته بود.

اندوهناک٬

بر خاک افتاد.

اندیشید :

این آخرین نبرد من بود٬

و اکنون این سرزمین از آن کیست؟

 

کلاغی پر زد٬

چشمی خون آلود را به منقار می برد...

+ نوشته شده توسط ياسين در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 2:15 |
از تو به که پناه ببرم؟

پناه من!

+ نوشته شده توسط ياسين در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 12:48 |
هنگام سپیده دم،
بیدار شد دخترک.
وشنید که او را می برند
به جرم نشر دروغ و نفرت.

ملاقات او با مردم
خطری بود برای این کشور.
سربازان می گفتند :
"این پسرک کیست دیگر؟"

او، یک پسر بی نوا بود،
که اشک ها چون باران بر گونه هایش می ریختند
یک پسر بی نوای دیگر،
که او را بر دامنه کوهی به دار آویختند!

دخترک بر زمین افتاده بود:
آه خدای من،
چه شده است آخر...؟
و خوب می دانست
ممکن نیست ببیندش دیگر.

او،
یک پسر بی نوا بود،
که اشک ها چون باران بر گونه هایش می ریختند
یک پسر بی نوای دیگر،
که او را بر دامنه کوهی به دار آویختند!

پ ن : برداشتی شلخته و کم مایه از بخشهایی از ترانه Just Another poor boy، کریس دی برگ.
باید چیزی می نوشتم، توقع نداشتم لزوما نوشته خوبی باشد.
+ نوشته شده توسط ياسين در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 0:48 |