سردار اندیشید :
"این آخرین نبرد ماست."
پیروزمند
نیزه را در جسم آخرین مبارز دشمن فرو کرد.
و فریاد زد:
- سربازان من!
دلیران من!
نبرد به پایان رسید٬
اکنون٬ این سرزمین از آن ماست...
اما٬
پاسخی جز انعکاس فریاد او بر نیامد.
***
شکوه دشت را
طوفان مرگ از هم گسیخته بود.
اندوهناک٬
بر خاک افتاد.
اندیشید :
این آخرین نبرد من بود٬
و اکنون این سرزمین از آن کیست؟
کلاغی پر زد٬
چشمی خون آلود را به منقار می برد...
+ نوشته شده توسط ياسين در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت
2:15 |

