با این همه نزدیکی٬
جه دور می نماید آغوشت...
چه دست نیافتنی٬
و عظیم.
عظیم
به پهنای اولین بار که تخت جمشید را دیدم.
و یا شاید اولین بار که از پشت بام خانه
چشمم به کرانه آسمان افتاد و دشت ستارگان
و ترسیدم که اگر عالم اینچنین بزرگ است
وسعت تنهایی ام چه اندازه خواهد بود
آنقدر که پتو را روی سر بکشم و چشمانم را ببندم
که حتی از سایه پرچمی که از بام مسجد آویزان بود می ترسیدم
-و کسی گفته بود سایه جن است!-
اما آسمان از حقارتم نکاست٬
آهسته باز گشتم٬
نگاه کردم :
چهره ماه مهربان آن گوشه سوسو می زد٬
و فهمیدم که جنون چیست...
و فردا مدرسه
و معلم علوم که می گفت ماه چقدر دور است
و ستاره ها دورترند.
و من بلند نشدم که بگویم٬
آقا اجازه! من دیده ام آن ماه را که می گویید
من دیده ام ...
من و همه گرگهای عالم رو به چهره اش زوزه کشیده ایم.
و دست معلم نرفته بود بالا
که صدایی در گوشم سوت کشید...
خیره شده ای به چشمانم
و این کلمات
که بپرسی چرا؟
از کلاس بیرونم کرده است
و هنوز کسی نمیداند
که من و ماه چه عشق بازی ها که نکرده ایم...
همین است که نمره انظباطم هنوز بیست می شود.
سلام آقای تاریخ!
من و پدرم - بچه که بودم - تخت جمشید را دیده ایم.
یک عکس هم گرفته ام٬ فردا می آورم مدرسه که بچه ها ببینند
و عبرتشان بشود...
با این همه فاصله٬
چه نزدیک می نماید آغوشت.
+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت
0:35 |