تبليغاتX
فانوس نو
مانند پایان همه داستان های کلیشه ای

لحظه ای رسید که وقت رفتن بود٬

همانطور که به قهوه های نیمه تمام و ته مانده سیگارها نگاه می کردم

- میزی مانند همه میزهای دونفره سینمای به ظاهر معنا گرا -

گفتم :

«با این حساب

آدم ها دو دسته اند٬

آنها که دورغ آوریل را می گویند

و آنهایی که باورش می کنند...»

و پس از آنکه با چشمهای دوخته شده به دود سیگار٬

سرش را به علامت تایید

- یا شاید به یاد گاو قهوه ای داستان «حسنک کجایی» -

 تکان داد پرسیدم :

«پس آنهایی که باور نمی کنند چه؟»

آنگاه نگاهی به چشم هایم کرد

 که بدانم پاسخ را از پیش تر بر زبان دارد٬

و نیچه وار گفت :

«آنها در زمره آدمیان نیستند...»

+ نوشته شده توسط ياسين در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 16:13 |

باید می دانستیم

باید می دانستیم

که دستی در کار بوده است...

 

پ ن : طرح از خودم٬ با حق کپی رایت!

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:49 |
عشق دو شخصیتی من

من هر دو شخصیتت را دوست دارم.

+ نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:54 |
نیمه شب تابستانی

جسد یک شب پره

رسوایی دست باد...

+ نوشته شده توسط ياسين در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 10:33 |
با این همه نزدیکی٬

جه دور می نماید آغوشت...

چه دست نیافتنی٬

و عظیم.

عظیم

به پهنای اولین بار که تخت جمشید را دیدم.

و یا شاید اولین بار که از پشت بام خانه

چشمم به کرانه آسمان افتاد و دشت ستارگان

و ترسیدم که اگر عالم اینچنین بزرگ است

وسعت تنهایی ام چه اندازه خواهد بود

آنقدر که پتو را روی سر بکشم و چشمانم را ببندم

که حتی از سایه پرچمی که از بام مسجد آویزان بود می ترسیدم

-و کسی گفته بود سایه جن است!-

 

اما آسمان از حقارتم نکاست٬

آهسته باز گشتم٬

نگاه کردم :

چهره ماه مهربان آن گوشه سوسو می زد٬

و فهمیدم که جنون چیست...

 

و فردا مدرسه

و معلم علوم که می گفت ماه چقدر دور است

و ستاره ها دورترند.

و من بلند نشدم که بگویم٬

آقا اجازه! من دیده ام آن ماه را که می گویید

من دیده ام ...

من و همه گرگهای عالم رو به چهره اش زوزه کشیده ایم.

و دست معلم نرفته بود بالا

که صدایی در گوشم سوت کشید...

 

خیره شده ای به چشمانم

و این کلمات

که بپرسی چرا؟

از کلاس بیرونم کرده است

و هنوز کسی نمیداند

که من و ماه چه عشق بازی ها که نکرده ایم...

همین است که نمره انظباطم هنوز بیست می شود.

 

سلام آقای تاریخ!

من و پدرم - بچه که بودم - تخت جمشید را دیده ایم.

یک عکس هم گرفته ام٬ فردا می آورم مدرسه که بچه ها ببینند

و عبرتشان بشود...

 

با این همه فاصله٬

چه نزدیک می نماید آغوشت.

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:35 |