نخست این :
سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه
یک روز خوش ندیدم بی گریه شبانه
چون گوش خود سپردم بر شعر هر قناری
دیدم که خواند او هم از تلخی زمانه
شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس
نشنیده بودم آخر جز تلخی ترانه
با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم
چشم است که می شود تر هردم به یک بهانه
ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه
دستی نزد روانم بر رقص شادمانه
چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه
حاشا که پر کشد دل از مرز این کرانه
شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون
از آب غم بنوشد٬ تا نشکفد جوانه
سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران
سیلی کند ز اندوه بر خاک دل روانه
آنگه که بر سر دل باران شوق بارد
در باغ دل همانگه آتش کشد زبانه
گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند
حاشا که پرد از جا٬ چون کرده آشیانه!
دوم آن :
سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه
روزی اگر ندیدم بی گریه شبانه
چون گوش خود سپارم بر شعر هر قناری
حاشا که دل سپارم بر تلخی زمانه
شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس
بر لب ولی به شادی خواندم یکی ترانه
با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم
لب را گشوده دارم هردم به یک بهانه
ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه
شیدا بود روانم با رقص شادمانه
چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه
دل پر کشد به شادی تا مرز هر کرانه
شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون
پر کرده جای غم را٬ تا نشکفد جوانه
سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران
هر جوی غم نگردد بر خاک دل روانه
آنگه که بر سر دل باران شوق بارد
هرای غم چگونه هر دم کشد زبانه؟
گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند
دل خوش کنم که فردا پرد ز آشیانه
+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت
2:14 |