تبليغاتX
فانوس نو
یادت هست؟

شب شکنجه زیر باران

یادت هست؟

سکوت بی وحشت یاران

یادت هست؟

سرود روز تیرباران

یادت هست؟

حلقه مرگ سر به داران

یادت هست؟

شتک خون بر شالیزاران

یادت هست؟

پاهای خسته بیماران

یادت هست؟

بدنهای پاک شیرین دیاران

یادت هست؟

...

یادت نیست...

یادت بود٬

یادت رفت!

یادت رفت...

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 2:15 |
کاش یک نفر شعری می گفت

که قافیه اش من بودم...

و با یک خود کار قرمز٬

از جوهری که توی رگهایم است

پای کاغذ می نوشت :

با کمال احترام

فرشته مرگ.

***

حالا من مانده ام

میان یک مشت کاغذ سیاه

که از خیانت ها و رذالت هایم پر اند٬

تا به همه کلمه های عاشقانه حسادت کنم...

***

بعد تر ها٬

مثل یک سکه رها توی جوی آب٬

به همه قطره ها می گویم دوستم داشته باشند٬

و یکی شان

آنقدر کنارم خواهد ماند

تا همه تنم زنگ بزند.

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 2:15 |

نخست این :

سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه

یک روز خوش ندیدم بی گریه شبانه

 

چون گوش خود سپردم بر شعر هر قناری

دیدم که خواند او هم از تلخی زمانه

 

شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس

نشنیده بودم آخر جز تلخی ترانه

  

با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم

چشم است که می شود تر هردم به یک بهانه

 

ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه

دستی نزد روانم بر رقص شادمانه

 

چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه

حاشا که پر کشد دل از مرز این کرانه 

 

شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون

از آب غم بنوشد٬ تا نشکفد جوانه

 

سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران

سیلی کند ز اندوه بر خاک دل روانه

 

آنگه که بر سر دل باران شوق بارد

در باغ دل همانگه آتش کشد زبانه

 

گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند

حاشا که پرد از جا٬ چون کرده آشیانه!


دوم آن :

سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه

روزی اگر ندیدم بی گریه شبانه

 

چون گوش خود سپارم بر شعر هر قناری

حاشا که دل سپارم بر تلخی زمانه

 

شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس

بر لب ولی به شادی خواندم یکی ترانه

 

با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم

لب را گشوده دارم هردم به یک بهانه

 

ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه

شیدا بود روانم با رقص شادمانه

 

چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه

دل پر کشد به شادی تا مرز هر کرانه 

 

شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون

پر کرده جای غم را٬ تا نشکفد جوانه

 

سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران

هر جوی غم نگردد بر خاک دل روانه

 

آنگه که بر سر دل باران شوق بارد

هرای غم چگونه هر دم کشد زبانه؟

 

گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند

دل خوش کنم که فردا پرد ز  آشیانه

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 2:14 |
«مرا دردي است اندر دل اگر گويم زبان سوزد
وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد »

مدتی بود که دوستان می گفتند وبلاگ قبلی ام (سایه بان) فیلتر شده و قابل مشاهده نیست. و جالب اینجاست که در آن وبلاگ حتی یک کلمه حرف سیاسی٬ غیر شرعی و ... وجود نداشت و تنها محلی برای ثبت دستنوشته های شخصی من بود. به هر حال از آنجا که نمی توانم بدون نوشتن زندگی کنم٬ مجبور شدم که آن وبلاگ را رها کرده و به اینجا نقل مکان کنم. امیدورام اینجا از تیغ برنده سانسورچیان بی فکر در امان باشد.

از آنجایی که بعضی از دوستانم نتوانسته اند پست های چند ماه اخیر را بخوانند - و البته با آگاهی به اینکه هیچ چیز با ارزشی را ازدست نداده اند - بعضی از پست ها را اینجا تکرار می کنم.

+ نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 2:11 |