لالایی ای بخوان،
که بخوابم در این شبهای سیاه
و بیدار شوم
در صبحی که نمی روید.
|
برایم لالایی ای بخوان، که بخوابم در این شبهای سیاه و بیدار شوم در صبحی که نمی روید. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت
20:58 |
برای دل.آرا دار.آبی و منتظر ایستاده ایم، طنابمان را می کشند و خوش می رقصیم. خیمه، شب، بازی... عروسکی طناب به گردنش بسته. خیمه، شب، بازی... عروسکی طنابش را گشوده و رفته. + نوشته شده توسط ياسين در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
15:34 |
وقتی فکر می کنی دیگر از این که هست بدتر نمی شود، خوشحال باش، که دیگر از این که هست بدتر نمی شود. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت
15:36 |
می کوبد، نمی کوبد؟! دلم در سینه، می کوبد، نمی کوبد... در را می بندد پشت سرش، دلم تنگ می شود. دلش تنگ می شود، نمی شود؟ + نوشته شده توسط ياسين در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت
14:4 |
(1) دستی آمد و آتش سیگارش را بر بالهای کودکی ام خاموش کرد. از آن لحظه بر خاکستر آرزوها هر روز کمرنگ تر می شوم هر دم بی معنا تر. ------ (2) هر چه من محو تر می شوم تو گویی زیباتر میشوی.
هزاران سال است که قصه ها و آرزوها تکرار می شوند و آن کلاغ سیاه زشت که منم در پایان هیچ قصه ای خانه اش را نمی یابد.
تا آن روز که کودکی هست، خوابها و قصه ها ادامه دارند و من به خانه ام نخواهم رسید. + نوشته شده توسط ياسين در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت
3:12 |
نقطه یعنی وحشت، نقطه، یعنی تمام شد، رسیده ایم به آخر خط! پ ن: من حالم خوب است، چیزی هم تمام نشده، صرفا در پی کشف و تدوین معنای "نقطه" بودم. + نوشته شده توسط ياسين در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت
19:12 |
ایمان بیاوریم به لکه های سرخ خون چکیده بر سپیدی های برف، به آماس آبی رگ ها بر اجساد سرگردان بی صدا به رود های یخ زده کوهستان به قله های مرتفع درد، "ایمان بیاوریم، به آغاز فصل سرد" + نوشته شده توسط ياسين در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت
1:5 |
به قرص های سفید و صورتی و زرد ایمان ندارم. برای لمس خوشبختی تنها از شاهرگ دستهایم عبور کن! "لحظه ای هست، که تنها دستهایت باقی می مانند..." تنها دستهایت. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت
10:37 |
"این دیوار ، روی درهای باغ سبز فرو ریخت. زنجیر طلایی بازی ها ، و دریچه روشن قصه ها ، زیر این آوار رفت." سهراب سپهری چه باک نازنین، که عمری را به شمردن دروغ ها پشت سر گذاشتیم، و تلخی حقایق ممنوع را، تا عمق قلبهایمان چشیدیم. -این خنجر های زنگار بسته دیگر زخمی نمی زنند. - بگو چگونه باور کنم که تا انتهای این راه با قافله دروغگوبان همسفر باشم؟ + نوشته شده توسط ياسين در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت
23:51 |
«آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از جهان چیزی نفزود»
از آتش سلامت شیطان گذشتیم و از نص صریح قران گذشتیم و نرسیدیم به ساعت سعادت انسان.
از عقربه های کوک شده دلمان گذشتیم و از آرزو و خیال باطلمان گدشتیم و به لحظه عبور سهمگین شبی پر از کابوس: ترن هوایی تونل وحشت هیجان...!
از رود بی پایان گذشتیم و از درد بی امان گذشتیم و نالان گذشتیم و... نه! نرسیدیم٬ نرسیدیم به ساعت سعادت انسان.
از ساعت اضطراب گذشتیم و از بیابان عذاب گذشتیم و از شب بی شراب گذشتیم و از صبح خمار خراب گذشتیم و نرسیدیم به ساعت سعادت٬ نرسیدیم و بی تاب گذشتیم...
لعنت به عقربه ها٬ لعنت به سیب٬ به آدم٬ به شیطان٬ لعنت به عقربه ها لعنت به زمان. اینجا زمین است٬ ساعت: ساعتِ دویدن و نرسیدن٬ به وقت تهران. + نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت
21:21 |
|
|