
از گذشته های نفرت انگیز:
«به آتش خاطر تو
این دود نیست،
من درد فرو می دهم...
با حرکت ذهن مردابی
در این اندیشه غرق شو:
هر چه بشوید رود نیست!
تصویر می زنی،
با سر انگشتان خنجر تدبیر
بر پرده های پوست من:
نقشی از یک فانوس پیر٬
که دلخوش است به حضور یک شعله
که می تپد در قلب من.
و یا نقشی از یک قلب
که می سوزد در لحظه های تو٬
می روید در کشتگاه تن.
با شعله ای که در ذهن توست
تاریک می سوزند
این ستاره های سرد.
و خون می خشکد
در رگهای سرطان،
در انزوای کور
و بلوغ نارسی از نطفه های درد.
تا با قصور چشم٬
بپوشانی این خطای دست را
زهرینه خنجری
در می نوردد پرده پوست پست را٬
رگ و پی و گوشت
تا شیار های موازی
از خطوط خون بی جان
و تمرکز تنش
بر ستون بی صلابت استخوان.
ای فکرهای کال
در ظرف های ذهن
بیهوده غوطه ور شده اید٬
هر چه بشوید رود نیست!
به آتش خاطر تو
من درد فرو می دهم!
فریب مخور
این دود نیست...»
+ نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت
15:51 |