+ جدا؟
- آره
+ عجب...فکر می کردم ۸ طبقه بوده.
|
- اینجا رو! نوشته: ساختمون ۷ طبقه ۲۰ کارگر را بلعید.
+ جدا؟ - آره + عجب...فکر می کردم ۸ طبقه بوده. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
10:59 |
نمی دانم آیا بازگو نکردن یک فاجعه٬ ذره ای از بار مصیبت آن خواهد کاست؟
از لحظه ای که شنیدم٬ می خواستم چیزی بنویسم٬ اما انگار کسی دستم را می گرفت و می گفت: هیسس! نگو! بگذار آرام و بی صدا بگذرد و فراموش شود! دردها را نباید پراکند که چیزی نمی گذرد که جهانی را آلوده کنند... امروز نوشته هایش را می خواندم٬ گفته بود: "چه کسی ميگويد واقعيت خوب است. واقعيت دروغ است." و چه راست می گفت. این واقعیت هزار بار دروغ است٬ و هرگز ذره ای خوب نیست... راست گفته اند که همیشه زود دیر می شود و او چه زود٬ پیش از آن بدانیمش دیرش شد و رفت... نمی دانم تقصیر ماست که نمی فهمیدیم یا او انقدر آرام و بی صدا درد می کشید که نمی شنیدیم. دیرش شده بود٬ حتما دیرش شده بود که این همه زود رفت...
پ ن : خداحافظ بهروز جان. + نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
20:32 |
در فصل کوچ باد
و شکفتن زمین به خاطره شقایق در قلب زاگرس در ظهر بردن گوسفندان به چرا و قدم برداشتن زیر نگاه آب و افتاب٬ من با دخترکان افرینه(۱)٬ عهدی بی انتها بسته ام که تا پایان این جاده پلک نزنم که تا پایان این جاده اشک نریزم.
من هنوز راه نیافتاده رسیده ام. نه! من هرگز نرسیده ام و در جاده های نا هموار تو را به آهنگ رود سپردم به طعم مشک دوغ به عطر بابونه به نخل های قد کشیده تو را به دشت به خاک نمناک به ارتفاع کوه تو را به هر آنچه می روید و می خشکد و می روید٬ در ارتفاعات زاگرس!
قسم به موهای شکفته در باد٬ که این جاده تمامی ندارد و این خاک بی انتهاست.
(۱) نام روستایی در ارتفاعات زاگرس + نوشته شده توسط ياسين در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت
22:18 |
نگاه کن
تصویرت آن گوشه روی میز کمی کهنه شده است هنوز اما٬ لبخند می زند به من ... مثل روح خسته من که پیر شده است و ملول اما٬ لبخند می زند به تو. نگاه کن! + نوشته شده توسط ياسين در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
23:38 |
ماندنـــم مردابی است٬
اما رفتنـــم هم بوی رود نمی دهد... + نوشته شده توسط ياسين در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
9:50 |
ریه پر از دود،
حاشیه رود، کارون گل آلود، و "غیاب بزرگ چنین بود..." ام آرزوست! + نوشته شده توسط ياسين در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت
21:3 |
آهای زندگی
کودکی ام را پس بده... + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
23:51 |
"ای بد گمان به پزشک و پرستار٬ به زن و معشوق و پسر٬ ای بد گمان به خویشتن!
ای مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شوک برقی! ای خوابگرد٬ ای بی خواب٬ ای چشم دوخته به قرص های خواب! و قرص هایی که قرار بود بخش چپ فلج مغزت را راه بیاندازند! ای بد گمان به قلب٬ به کلیه٬ به مثانه! آموخته بودی که هر عضو بدن حافظه ای مخصوص دارد «حافظه کلیه ام مخدوش شده است» - انگار کلیه کامپیوتر است - ای تجسد زجر رگ و پی! سر هیولایی ات را از پشت پنجره تیمارستان به سوی خیابان برگردان! فصل دارد تکرار می شود و برف از پارو بالا می رود و خروسهای کز کرده زیر طاقی بقالی ایستاده اند و لنگهای حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ زده اند و ماشین ها با زنجیر چرخهاشان زمین را بیرحمانه کتک می زنند برق از نوک موهای سرخت فرو می رود و به یک چشم به هم زدن از ناخن پایت بیرون می جهد و حافظه اندامهایت مخدوش می شود تو دیگر حافظه نداری و حتی مرا که لبهایت را می بوسم نمی شناسی..." از شعر بلند اسماعیل - رضا برهانی
پ ن ۱: اسماعیل دیوانه ای بود که بی انکه ببینمش دیوانه اش شدم...
پ ن ۲: ببخشید که نظرات پس از تایید نمایش داده می شود٬ به احترام بدگمانی "اسماعیل" است. + نوشته شده توسط ياسين در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت
20:53 |
... گر چه می گويند دگر در بند بی رحمی نمی غلتد تن فرهاد ٬ و گرچه عاشقی چون من ز غم آخر شود آزاد ٬ من اما می هراسم تا نمانم نزد تو در ياد.
گرچه می گويند که دريا دشمنان را در ميان آبها برده است ٬ و گرچه غم دگر خود را به دست آب بسپرده است ٬ من اما ساحلم - در عمق درياهای غم - مرده است. ...
پ ن : از گذشته های دور... گاهی باید ورق زد٬ آنچه نیک است بر گرفت و باقی را وا گذاشت. + نوشته شده توسط ياسين در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت
21:32 |
سردار اندیشید :
"این آخرین نبرد ماست." پیروزمند نیزه را در جسم آخرین مبارز دشمن فرو کرد. و فریاد زد: - سربازان من! دلیران من! نبرد به پایان رسید٬ اکنون٬ این سرزمین از آن ماست... اما٬ پاسخی جز انعکاس فریاد او بر نیامد. *** شکوه دشت را طوفان مرگ از هم گسیخته بود. اندوهناک٬ بر خاک افتاد. اندیشید : این آخرین نبرد من بود٬ و اکنون این سرزمین از آن کیست؟
کلاغی پر زد٬ چشمی خون آلود را به منقار می برد... + نوشته شده توسط ياسين در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت
2:15 |
|
|